شد بهار و دل من اسیر شهر طوفانی انتظارست حرف قلب من این بوده و هست کهبیایی بهارست قوی دل در لحظه ای را شمرده تا تو از شهر غربیت بیایی نبضآلاله ها را گرفتم تا که شاید بدانم کجایی شهر لب باغ دل مرز احساس حسرت لحظهای با تو بودن با نگاهت سخن گفتن و بعد شعری از جنس دریا سرودن